سیاوش کسرائی- 1336
در گذرگاهی چنین باریک
در شبی این گونه دل افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ، هیچ گل در برف و سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پرداغ خواهد شد
آه اکنون دست من خالی است
بر فراز سینه ام جز بته هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید
هست گلهایی در این گلشن که ازسرما نمیمیرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد
دی 1336
با همه حرمان و نومیدی ها
وبا همه ی آنکه می کوشم این نومیدی را در خودنپرورم و به نشر آن نکوشم ،
اما واقعا سینه به تنگ آمده و فریاد می زنم :بس کنید !
دیگر از مردم چیزی نماند جز خشم فروخرده .
به امید روزهای بهتر
بهار!، برای ما به آر
سال جدید ،تشرف بهار خجسته پا
مبارک مردم ایران .
چه گوارا پرچم عصیان است.
چه گوارا پرچم عدالت خواهی است.
چه گوارا پرچم آزادیست.
چه گوارا پرچم زندگی و عاشقانه زیستن است.
چه گوارا آدمی دگر می باید ساخت و از نو آدمیست.
چه گوارا پراتیک انقلابیست؛ تلفیق تئوری و عمل است.
چه گوارا بیرق انترناسیونالیزم و وحدت واقعی جامعه بشری است.
چه گوارا نفی اقتداگرائی حاکم و غیر حاکم است.
چه گوارا نماد فریاد سرکوب شده ی یک ملت، یک نسل، یک طبقه است.
چه گوارا آینده است، آینده ای که در آن نه حاکمی است و نه محکومی؛ نه ظالمی است و نه مظلومی.
چه گوارا سمبل انسان سوسیالیستی و از خودرهاست.
چه گوارا پرچم دار راه نوین زندگی است، زندگی که مرگ سرخ آنرا جاودانه می سازد.
چه گوارا یعنی سازماندهی، سازماندهی، و باز سازماندهی است.
چه گوارا، من «ما» شده است.
از وبلگ میلیتانت .با تشکر از رفقای صمیمی http://www.militantmag.blogfa.com/
ارديبهشت سال ۱۳۱۶، ماهي بود كه رضاشاه به خفه كردن جنبش كمونيستي ايران در نطفه، كمر بسته بود و شانزدهم اين (روزي چون ديروز) دكتر تقي اراني، دكتر بهرامي، عباس آذري و ضياء الموتي دستگير شدند.
سه روز بعد عبدالصمد كامبخش قزويني نيز بازداشت شد و شمار دستگير شدگان تا ۲۳ ارديبهشت به ۵۳ تن رسيد.
از نوشته مورخان تاريخ عقايد درباره اين موضوع چنين بر مي آيد: قدرت هاي اروپايي (غرب) كه از ديرزمان مشاوران تاريخ، روانشناسي، جامعه شناسي، اقتصاد و حتي زبان شناسي داشته اند؛ پيش از هرگونه اقدام در خاورميانه كه در آنجا منافع بسيار دارند و درعين حال بر سر اين منافع رقيب يكديگرند، از نظر اين مشاوران دانشمند خود بهره گرفته اند. بر پايه همين روال (كه جورج بوش درمورد عراق آن را رعايت نكرد و به درد سر افتاد)، پس از بلشويك (توده اي) شدن روسيه، انگلستان در ايران به ملي گرايي توجه كرد. تجربه تاريخ نشان داده است كه در ايران، جمع شدن ملي گرايي و مذهب گرايي در يك و يا چند دولتمرد، منجر به توليد قدرتي شگرف شده است ـ قدرتي كه نتيجه اش نيرومند شدن كشور بوده است (مثال: ساسانيان، صفويان و ...). بنابراين، هرقدر كه رضاشاه به سوي ملي گرايي گام بر مي داشت، سعي مي شد كه به همين نسبت از سران مذهب دور شود و احيانا با آنان درگيري پيدا كند تا تاريخ تكرار نشود و به صورت اردشير ساساني در نيايد. از سال 1315 كه در ايران چپها و اين بار به نام «كمونيست» سربلند كردند، باتوجه به اين كه عدالت خواهي در خون ايرانيان است ( مزدك باني سوسياليسم از اين كشور برخاسته بود)، همان قدرت خارجي كوشيد كه رضاشاه و دولتش را برضد كمونيستها برانگيزاند تا اتحاد چپ و ملي با هم جمع نشوند و ايران قويتر نگردد، و قلع و قمع كمونيست ها در ايران در ماه مه 1927 به همين دليل بود. اين سه تجربه؛ اين قاعده كلي را درقبال ايران به دست قدرت هاي برتر جهاني داده است كه نبايد بگذارند كه ايران دولتمرد تواما «مذهبي ـ ملي گرا ـ چپگرا» داشته باشد و يا دست كم داشتن دو صفت از اين سه خصلت.
تنها پس از شهريور 1320 و تبعيد رضاشاه بود كه جنبش كمونيستي ايران (در سايه قدرت مسكو كه نيروي نظامي در ايران داشت) احياء و حزب توده تاسيس شود و تا بهمن ماه ۱۳۲۷ (رويداد «احتمالا ساختگي» تيراندازي به شاه در دانشگاه تهران) فعاليت آزاد (اصطلاحا قانوني) داشته باشد. در طول حکومت دکتر مصدق، فعاليت حزب توده عملا آزاد بود و عناصر اين حزب در جريان انقلاب سال 1357 هجري خورشيدي و تا دو سه سال پس از آن هم فعاليت تقريبا آزاد داشتند.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سرود خوانان، همراه با شکوفهها، گیسوان خود را به نسیم بهاری میسپاریم، دست در دست هم، رقص کنان و پایکوبان، رویش و زایش طبیعت را خیرمقدم میگوئیم . بهار و عید همه شما مبارک. به امید ایرانی سربلند و .... همین !
هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
درآب هاي جهان قايقي است
و من ـ مسافر قايق ـ هزارها سال است
سرود زندة دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟
فردا نوزدهم بهمنماه سالروز درگذشت سياوش كسرايي - شاعر معاصر - است.
سياوش كسرايي پنجم اسفندماه سال 1305 در اصفهان بهدنيا آمد و 19 بهمنماه سال 1374 در وين درگذشت. منظومهي «آرش كمانگير» اين شاعر از شناختهترين آثار اوست.
به هر زحمتي بود ايستاد. بر درخت تکيه داد . درد از درونش فرياد مي کشيد. لب هايش را به هم فشرد. کماندوهاي ارتشي به سرعت از تپه ها بالا مي آمدند و او به اسلحه خالي اش نگاهي انداخت.
«مرگ می آید؟»
هميشه مرگي اين چنين را خواسته بود. لحظه اي سبز در جنگل هاي انبوه و در حالي که نگاهش به غروب خورشيد است رگبار گلوله بپيچيد و تمامي چراغ ها با هم خاموش شوند .
لال مادرزادی بودم
با تو آوازه خوان جهانم
ای آزادی
چه گوارا اسطوره ی جنبش چریکی
علی موسوی رحیمی
در اول دسامبر 1995 در فرودگاه خاک گرفته و قدیمی بایه گرانده فعالیت های غیر عادی سربازان شدت گرفت که مثل مور و ملخ به آنجا ریخته و زمین را می کندند. بایه گرانده ییلاقی کوچک است متشکل از دهکدههای کوهستانی که در دشت گسترده شده و از یک طرف کوهستان بر آن اشراف دارد و از طرف دیگر جنگل های نزدیک آن را محسور عظمت خود کرده اند.
این تجسسها در پی آن بود که در نوامبر 1995 ژنرال بازنشسته ماریو بارگاس سالنیاس اعلام کرد که جسد فرمانده رامون را نسوزانده اند.
8 اکتبر 1967 – بایه گرانده
گردان کماندویی دوم ارتش بولیوی در خلنگ زارهای ایگوئراس در حال پیشروی بودند. زمانی که به دره ی ال یورو رسیدند ، در کمین افتادند. بیست مرد که در جنگل پناه گرفته بودند و راهی برای خروج نداشتند، نبردی را آغاز کردند که آخرین نبرد آنها بود. فرمانده آنها کسی بود که کماندوها به اسم فرمانده رامون می شناختند.
لحظه به لحظه جنگ نابرابر سربازان و بیست چریک شدت می گرفت و باران گلوله ها بر سر چریک ها فرود می آمد. ساعت هفت بعد از ظهر، آفتاب در پایان نبرد غروب کرد. عده ای کشته شدند و عده ای فرار کردند. یکی از افسران به یکی از مجروحین نزدیک شد. فرمانده رامون بود. ولی... !؟ لحظاتی بعد سروان پرادو با پیام رمز به افسرانِ مافوق خود خبری را می دهد که مدت ها منتظرش بودند.
[ از ساتورن به مرکز .... چه گوارا را گرفتیم ... ]
* * *
بسیاری از ما، بارها عکس هایی را از مردی کلاه به سر با مو و ریش پریشان دیده ایم. مرد پوسترهای انقلاب، عاصی گری و شورش. عکس او حتی به عنوان عکس برگزیده ی سال نیز برگزیده شد. بی شک او از محبوب ترین چهره های قرن اخیر است. این محبوبیت از شخصیت، روش زندگی، عقاید و حتی میمیک چهره اش نشأت می گیرد و در این سال ها بسیاری از فیلم سازان، نویسندگان و البته تاجران منفعت طلب را به خود جلب کرده است. در سال های اخیر بارها به عنوان محبوب ترین چهره در میان جوانان انتخاب شده است. چهگوارا کیست؟ راز محبوبیت او در کجا نهفته است. ستاره ای که هر کس از او سویی بر می کشد. بخشی از وجود او در فرهنگ عامه و خیالات آنها لانه کرده. بخشی تن شکسته و از هم دریده و گلوله بارانش را می بینند و عده ای هم ستاره ی سرخی را بر برهی او نشانده اند. او انقلاب ها را از اوج آسمان به زمین آورد.
ارنستو گوارا دولا سرنا در 14 ژوئن 1928 در روساریو ی آرژانتین در خانواده ای متوسط متولد شد. از همان کودکی به بیماری آسم دچار شد که تا پایان عمر او را آزار می داد. در سال 1946 همراه خانواده به بوینس آیرس نقل مکان کردند و ارنستو تحصیل در دانشکده ی پزشکی را شروع کرد. در همان سال های جوانی روحیه ی ماجرا جویش بیدار شد و به طرق مختلف به سفرهای کوتاه و دراز دست می زد. از میان این سفرها بود که کتاب خاطرات موتورسیکلت- ماحصل سفرش به کشورهای آمریکای لاتین به اتفاق دوستش گراندوس- را نوشت.در همین سفرها ارنستو به وضوح فاصله ی فقر و غنا و اختلاف طبقاتی حاکم در فضای دنیا را لمس کرد.
در سال 1953 گوارا پس از پایان تحصیلاتش بار دیگر به کشورهای آمریکای لاتین از جمله کاستاریکا، اکوادر و گواتمالا سفر کرد. اما این بار نه فقط برای تماشا بلکه برای عمل سفر می کرد. او در گواتمالا اقدام به تشکیل جوخه های کارگری و دهقانی کرد ولی پس از بروز درگیری های فراوان به مکزیک رفت. سال 1955 در مکزیکوسیتی گوارا با فیدل کاسترو آشنا می شود. در همین دیدارها بود که تصمیم می گیرند ابتدا ژنرال باتیستا دیکتاتور کوبا را سرنگون کنند و سپس به همین ترتیب سایر دیکتاتورهای آمریکای لاتین را لای دست او بفرستند. برای این منظور اقدام به تشکیل نیروی چریکی کردند و نبرد سنگر به سنگر با نیروهای باتیستا را آغاز کردند.
بیا برویم .
پیامبرِ آتشینِ سپیده دم
بر راه های پنهان پیچاپیچ فرود می آید
تا سرزمین سبزی را که دوست داری آزاد کنیم
بیا برویم.
در آغاز سال 1959 جنبش انقلابی توانست هاوانا را فتح کند و انقلاب پیروز شد. گوارا در کوبا به عنوان وزیر صنایع و نیز رئیس بانک ملی در کوبا برگزیده شد و اصلاحات انقلابیش را آغاز کرد. کوبا تحت فشار شدید دولت آمریکا قرار داشت و گوارا تصمیم داشت کوبا را صنعتی کند. در آن روزهای سخت گوارا کتاب جنگ چریکی را می نویسد که از مهمترین تألیفات موجود در زمینهی جنگهای چریکی است. او اساس و عصارهی چریک را در سه نکته تعریف می کند:
1- نیروهای خلقی می توانند در جنگ با ارتش پیروز شوند.
2- لازم نیست همیشه منتظر باشیم تا شرایط انقلابی پدید آید، سپس انقلاب کنیم. زیرا نقطه ی شورش هم به انقلاب منجر می شود.
3- صحنه ی نبرد چریکی در کشورهای توسعه نیافتهی امریکای جنوبی ، باید عمداً در روستاها باشد.
در آوریل 1961 حمله ی نظامی آمریکا به کوبا در خلیج خوکها به شکست مفتضحانهای منجر شد و پس از این پیروزی بود که فیدل کاسترو بیانیهی مهم خود را مبنی بر اعلان رسمی جمهوری سوسیالیستی کوبا، ایراد کرد. در 5 ژوئن 1961 گوارا در اجلاس اقتصادی کشورهای آمریکایی در اوروگوئه شرکت کرد و نظریاتش را به گوش آنان رساند. انقلاب ما کشاورزی ، ضد فئودالی، ضد امپریالیستی. انقلابی سوسیالیستی است. نمی توانیم مانع صدور الگوی خودمان باشیم، زیرا الگو چیزی است که از مرزها فراتر میرود.
در اکتبر 1961 پس از کشف پایگاه موشکی شوروی در کوبا، توسط هواپیماهای جاسوسی آمریکا، جهان در آستانه ی بحرانی جدید قرار گرفت. جنگ امریکا و شوروی اجتناب ناپذیر به نظر میرسید. ولی در 27 اکتبر با دخالت سازمان ملل شوروی پذیرفت تا پایگاه موشکی خود را برچیند و امریکا نیز با کوبا پیمان عدم تعارض امضا کند. گوارا بر خلاف میل باطنی این راه حل را پذیرفت و نیز اعلام کرد که بر خلاف گذشته به این نتیجه رسیده که نمی توان کوبا را با عجله به خرج کشاورزی صنعتی کرد و باید به صادرات کشاورزی و عمدتاً شکر ادامه داد. در همین دوران گوارا با کمونیست هایی - که با اتکا به شوروی، به ایجاد انگیزه ای مادی برای کارگران به منظور تولید بیشتر اعتقاد داشتند - اختلاف نظر پیدا کرد. گوارا در مزارع و معادن شخصاً حضور پیدا می کرد و جنبشی به عنوان کار اشتراکی داوطلبانه را آغاز کرد. در همان زمان کتاب جنگ چریکی به مثابه ی روش مبارزه را می نویسد که در آن بر صدور انقلاب و بر قراری سوسیالیسم در آمریکای لاتین نه از راه پارلمانتاریستی بلکه با توصل به مبارزهی مسلحانه، تأکید می کند. در 11 سپتامبر 1964 ، گوارا در مجمع عمومی سازمان ملل متحد سخنرانی کرد و به شدت به سیاست مداخله جویانهی آمریکا تاخت و در حاشیه ی اجلاس با سران کشورهای آفریقایی دیدار کرد. آفریقایی ها او را به خاطر احیای بحث انقلاب مداوم، مائوی آمریکای لاتین خواندند. گوارا پس از شرکت در اجلاس کشورهای غیر متعهد در الجزایر به چین رفت و با مائو دیدار کرد و از او به منظور تداوم انقلاب مسلحانه درخواست کمک کرد. مائو پذیرفت به شرط آنکه گوارا در کوبا بماند و علیه فشارشوروی مبارزه کند. ولی گوارا حاضر نشد در درگیری سیاسی چین و شوروی وارد شود و این معامله را به نوعی مانع گسترش انقلاب در آمریکای جنوبی می دانست. وضعیت روحیش باعث تشدید آسم و بیماری قلبی اش شد که پزشکان چینی به طرز معجزه آسایی او را از مرگ نجات دادند. در مارس 1964 پس از سه ماه به کوبا بر می گردد و گفتوگوهای طولانی و محرمانهای را با کاسترو انجام می دهد.
یکی از مشخصه های مبارزات ضد امپریالیستی و رهایی بخش در دهههای اخیر، گسترش مبارزات چریکی در کشورهای پیرامونی و به ویژه در کشورهای آمریکای لاتین بوده است. گوارا در نامه ای به والدینش می نویسد: یک بار دیگر دنده های رزی نانت ( اسب دٌن کیشوت ) را بین پاشنه هایم حس می کنم و سپر به دست به راه می افتم .
او رویای جنبش های چریکی در تمام نقاط دنیا را در سر میپروراندو اعتقاد داشت باید ویتنام هایی فراوان آفرید. در 23 آوریل 1965 در یک کنفرانس در هاوانا شرکت می کند ولی بدون ایراد سخنی آنجا را ترک می کند. در 25 آوریل گوارا نا پدید میشود.
بیا بگذریم از راه های بی نقشه
این عزمت راز آلود، تردیدها، اتهام ها و پرسش های بسیاری را موجب شد. در امریکا اعلام شد گوارا در کوبا اعدام شده و شایعات دیگری از این قبیل به گوش می رسید. حتی نزدیکان گوارا نیز از وضعیت او بیخبر بودند.
در سوم اکتبر همان سال فیدل کاسترو نامهای از گوارا را انتشار داد مبنی بر استعفا از تمام مسئولیتهایش و عزیمت به منظور ایجاد جنبش های چریکی . او ابتدا به مدت چند ماه به زئیر رفت و سپس در سال 1966 وارد بولیوی شد. وی در آنجا به قصد سازماندهی مبارزه ای گسترده علیه دیکتاتوری نظامی، سازمانی چریکی به وجود آورد. آنچه که گوارا و هم رزمانش در سر داشتند، اعتلای این مبارزات و گسترش آن در آرژانتین، شیلی و اروگوئه بود. اما گویی در دنیای ما جایی برای روح آزادی خواه او وجود نداشت.
* * *
مطابق دستور رامون زخمی را به نزدیک ترین دهکده به نام «هیگواراس» برده و در مدرسهی کوچکی نگهداری کردند. طبق معتبرترین اخبار، بعد از کوشش های مکرری که برای بازجویی از وی به عمل آمد، حدود بعد از ظهر هشتم اکتبر 1967 افسری وارد بازداشتگاه گوارا می شود. چه گوارا فریاد می کشد مگر نمیخواهی من را بکشی پس شلیک کن لعنتی، تمامش کن. افسر از بالا تاپائین کمرش را به گلوله می بندد. اندکی بعد یک گروهبان مست با شلیک گلوله در ناحیهی گردن کار را تمام می کند.
جسد او را به پایه های هلیکوپتری میبندند و به بایه گرانده منتقل می کنند. در زیر زمین بیمارستان بایه گرانده، عکس پیکر گلوله دریدهی چه گوارا از غم انگیزترین عکس های قرن بیستم بود. پیرزنی که برای شستن جسدها می آید با دیدن چه گوارا میگوید: او چقد زیباست. مانند مسیح است . طولی نکشید که خبر تیر باران گوارا افشا شد ولی زمانی که برادرش برای تشخیص و تحویل جنازه به بولیوی آمد، اطلاعیه های رسمی اعلام کردند جسد او سوزانده شده و فقط دست های او را برای انگشت نگاری بریده و نگه داشته اند.
دست هایش را بریدند و هنوز
مشت می زند با آن ها
اما امروز دفن کردندش
سرود خوان همراه ما می آید .
روز 16 اکتبر فیدل کاسترو در هاوانا اعلام کرد : متأسفانه خبر مرگ فرمانده ارنستو چه گوارا صحیح است. تمام شد داستان زندگی مردی که در غیابش امتداد یافت و این حضور قاطع اعجاز بود. وجودِ چهگوارا آتشفشانی از نفرت بود علیه سرمایه داری و امپریالیسم جهانی. او به حقانیت انقلاب و سوسیالیسم ایمان داشت و به طبقه ی کارگر و زحمت کشان سراسر جهان عمیقاً عشق می ورزید. حماسه ی زندگی و مرگ او آموزشی است از دوستی ملتها و انترناسیونالیسم انقلابی.
پاگوایگناتسیوتایبو دوم که شرح حال او را نوشته است می گوید: ارنستو چه گوارا آخرین قهرمان محبوب ما بر پشت اسب است. (یا قاطر یا الاغ، برای مردمی که قادر است به خود بخندد.) قهرمانی که سنت قهرمانی آمریکای لاتین را نمایندگی می کرد.
در آن سوی کوههای آند پابلو نرودای مغموم در دفتر پرسش های جاودانه اش نوشت :
چرا پس از شب چه گوارا
در بولیوی سحرنمی شود؟
ایا قلب مقتولش پی قاتلان می گردد؟
آیا انگورهای سیاه صحرا
طعم بدوی اشک را دارند؟
از: