جمعه
ای آوازخوان
می خواهم همچمن موجهای صدایت
در فضا پراکنده شوم
آشفته ام
آشفته ترم کن.
آتشگردان دلم را به نهیب تند بادها مسپار
من خود آتشم
شعله ورم مکن
ای آوازه خوان
تارهای گسسته ارزوهایم را به لرزه میار
بگذار
پرده خاکستری فراموشی و
وخاکستر خاموشی
غوغای درونم را بپوشاند....
هیچ چیز بیشتر از درد مشترک انسانها را به هم نزدیک نمی کند. من در این پرده گیتی تنها نشسته ام اما تنها نیستم. در خیال پرواز می کنم به گوشه ای آشنا از سرزمینم. من به چهار راه سئول می روم آنجا در کنار شهربازی درون محوطه ای که محصور شده با تورهای فلزی (جالیهای فلزی) آنجایی که مادران, خواهران, همسران هستند. همسران به ندرت بدون بچه ها هستند, همه با یک، دو یا سه و چهار بچه آنجایند. چه شور و شوقی حکمفرماست که حتی قیافه عبوس پاسدارن و زنانی که چادر سیاه به سر کرده اند و کارشان بازرسی بدنی است نیز نمی تواند این نشاط را کمرنگ کند. آنها کارشان را انجام میدهند و ما پس از گرفتن کارتهایی که به سینه سنجاق می کنیم باید از آنها عبور کنیم. آنها کیف و حتی درون کفشها را می گردند و مجبورمان می کنند که آرایشمان را پاک کنیم ولی به هر حال از هفت خوان آنان می گذریم و سوار مینی بوس ها می شویم و به اوین می رویم. آنجا در سالن انتظار ملاقات هیاهویی بر پاست, در هر صورت کسی توانسته یک ماتیک از صف بازرسی عبور دهد. درون دستشویی این روژ دست به دست می گردد و به لبها و گونه های ما رنگ می بخشد. می خواهیم وقتی به ملاقات می رویم همسرانمان ما را به بهترین نحو ببینند. پاسداران می گویند آرایش شما به شوهرانتان آزار می رساند و آنها دلشان می خواهد که پیش شما باشند ولی همه می دانیم که بدون آرایش هم دل آنها به سوی ما پر می کشد همانطور که دل ما و بچه هایشان.
ملاقات ها از حروف الفبا شروع می شود و و علی رغم اینکه ما از
من همه چیز را می بینم دخترک زیبایی که حالا خانمی شده و مثل اسمش شراره, شرر به هر طرف می پراکند نارنگی را پوست می کند و آن را قاچ قاچ به بقیهء بچه ها می بخشد, او هرگز چیزی را تنها نمی خورد, و چشمان زیبای مادرش که من هرگز رنگ انها را تشخیص نداده ام زیرا هر لحظه به رنگی است و پر از شوق حتی بعضی مواقع در اوج خوشحالی این چشمها رنگ آبی تیره می گیرد که چه گیرایی دارد. البته بعد از تابستان
هر کس سعی کرده بهترین مانتویش را بپوشد و مثل آذرخش بدرخشد. من پشت در سالن ملاقات می نشینم و با اینکه می دانم در سری های آخر هستم با هر بار باز و بسته شدن در از جا می پرم و انتظار دارم اسم زندانیم را بشنوم. بچه ها بعد از ملاقات
هیچ چیز عظمت این لحظه ها را کم نمی کند و پاسداران از همین هم بیزارند و سعی می کنند به دهان ما زهر کنند ولی در این لحظات جام شوکران هم شوکران نیست.
و به این ترتیب ما بیشتر به هم نزدیک می شویم و شادی هر نفر شادی ما و غم هر یک غم ما می شود. در عرض
بقیه به نوبت می روند به کمیته های مختلفی که با تلفن به آنها اطلاع داده شده و هر کس با یک یا دو ساک از درون کمیته بر می گردد من شکستن پشت پدران و مادران را به چشم میبینم.
من بوی مرگ, عمق فاجعه, زمهریر برودت را در هوا حس می کنم. من شکستن دلها را می شنوم. آخر کسی می گفت شکستن دلها بی صداست ولی چرا صدایش در گوش من می پیچد و من باز صدای تکرارش را می شنوم.
مراسم های یادبود علی رغم هشدار پاسداران بر پا می شود و همه شرکت می کنند. سکوت است ولی همه با این سکوت با هم حرف می زنند. این درد مشترک است مرا فریاد کن و این درد مشترک بعدها در گلستان همیشه جاوید خاوران ما را گرد هم می آورد. آنجا مادر آواز می خواند, خواهری سرود کوهستان می خواند و همه با هم سرود خاوران می خوانیم.
ای خاوران
ای خاوران
ای سرزمین عاشقان...
زمین سفت است و سخت کنده می شود. شیشه ها در گودال ها می نشینند و درون شیشه ها آب ریخته می شود و دستهایی فراوان گل در آنها می نشاند.
خاوران, خارزار غرق گل است. قبل از عید که باران می آید گندم و عدس می پاشیم تا با باران سبز شوند و در خاوران اولین سال تحویل را برگذار می کنیم. بر سر سفره هفت سین علاوه بر هفت سین سنتی, هفت سین دیگری می نشیند, سرسختی, سربلندی, سر فرازی, سروری و سرحدی.
من سر سختی را در خاک همیشه عزیز خاوران می بینم, سر افرازی و سروری را در نگاه مادران, و سربلندی را در همسران.
ای مادری که هر جمعه با چهارپایه انجا می نشینی من چشمان درشت تو را با قطره های اشکی که هرگز ندیدم فرو یریزد می پرستم. ای مادر مادران ای فروغ نازنین که فروغ تابناک صدایت در گوش جان شناور است من همیشه از تو نیرو می گرفتم نیروی حیات و نشاط و زندگی.
همیشه زنده باشی فروغ سازمان نام انوش نازنینت در خاطره ها باقیست در یادها جاریست.
ای مادری که با شنیدن خبر ترور لاجوردی روسری قرمز پوشیدی و جلوی صف در خاوران لبخندی به لب داشتی, آن لبخندت آتشی به جان من ریخت که هنوز شعله می کشد. چه چیز می تواند آتش درون ما را خاموش کند؟ ای نازنین دوستی که می گفتی دستهای بچه ها را به ترتیب می شستم وقتی دست بیژن را شستم سفت و تپل بود و تا آمدن شب بیش از
ای حاضران همیشگی خاوران در جمعه اول هر ماه و اولین و اخرین جمعه سال و نزدیکترین جمعه به
بانو صابری
مشروح را خودتان بخونین
http://news.blogfa.com/post-38.aspx
ترانه ای كه امسال در سراسر امريكای لاتين، آهنگ روز بود. در فستيوال جوانان در ونزوئلا جوان ها دسته جمعی آن را میخواندند. ترانه قديمی است و اكنون دوباره بازخوانی شده است. اين ترانه را كارلوس پوبلو پس از تيرباران چه گورا( در سال 1965) سرود: پاتيزان جاودانه!
سپس خوانندگانی از كشورهای مختلف و به زبان های مختلف آن را خواندند: آلمانی، روسی، فرانسوی...
آخرين اجرابا صدای "ناتالی كاردون" فرانسوی است كه با اين بازخوانی، در 38 سالگی به شهرت رسيد. وقتی برای نخستين بار اين ترانه خوانده شد، او فقط دو سال داشت. چه گورا به همه نسل ها تعلق دارد.
پارتيزان جاوانه
ما ياد گرفتيم تو را دوست داشته باشيم
از فراز تاريخ
اين خورشيد غروب نكرد
تو هميشه میدرخشي
درقلب های گرم و شيشه اي
عشق با تو حضور دارد
پارتيزان چه گوارا!
تاريخ فقط يك لحظه باز ايستاد
انگاه تمام سانتاكلارا برای ديدن تو بيدار شد
پيكاری كه تو آغاز كردی هنوز ادامه دارد
آزادی با نام توست
ما نيز در پی آزادي
فيدل هم گفت:
پارتيزان جاودانه است!