تبليغاتX
آرش کمانگیر
رقصی چنين...

 

شکوه ميرزادگی




می‌خواهم با تو برقصم
در ميهمانی آهو،
در سرزمين مادر آب‌ها.

       می‌خواهم با تو برقصم
   با پيراهنی از مهر و
                            کفشی از ستاره،
بر متن اطلسی  يک تانگو.

می‌خواهم با تو برقصم
بر برگ برگِِ ِ يک گل ِ نيلوفر آبی،
           و با هر چرخش نسيم‌وار نُتی 
بچرخم و….
             … سر بر سينه نور بگذارم

می خواهم با تو برقصم
با کوبش قلب سپيد يک  سُل 
در فرود و فراز هر آرشه 
                          و در امواج هر کليد
و تا ميانه‌ی درياهای صبح  بروم.

می‌خواهم با تو برقصم
از کرانه‌های پاتارا
                       تا دشت‌های پاسارگاد؛
و خانه‌های گم شده در خاک را
                       با نفس‌های تو  بيدار کنم.
می‌خواهم با تو برقصم!


+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

مانیفست شعر امروز

 

دیگر شعر نه آن جملات پر طمطراق را می باید، نه آن همه استعاره و تشبیه و مجاز. اینطور فکر می کنم که شعر در نگاه شاعر است. هنگام که به همین رویدادهای روزمره خیره می ماند.

هنگام که دست کودک را می گیرد و می نویسد: آب

سهلی که محال می شود، نه حتی ممتنع. گمان می کنم اثبات شعر نه به کلمات ثقیل و پیچیده است که اینچنین ارتباط با مخاطب کمرنگ و باور ناپذیر می گردد.

ادبیات زبان فاصله و مجزا بودن نیست؛ زبان ارتباط است، تنیده به درک و وجود آدمی.

مشروح این مقاله اینجاست

http://www.ashoob.com/article.aspx?id=34

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

دارا فقیر ماند و سارا سرگردان

علی احمدی

دارا فقیر بود و از فقر جمله می ساخت
سارا تمام خود را یک شب به سکه ای باخت

بابا همیشه خسته، مادر سکوت و هق هق
بغضی همیشه باروت، از تلخی دقایق

مشق گرسنگی بود، آب و انار و بادام
در خاک پینه بستیم ما نسل بی سرانجام

آقا جریمه می کرد، از درس داس صد بار
ما یاس می نوشتیم از ریشه تا به دیوار

آقا جریمه ها را شلاق می سرودند
از باغ می نوشتند اما عقیم بودند

تمام کودکیمان در کوچه خاک می خورد
صف طویل ارزاق ما را به خواب می برد

ما شکل ضجه بودیم، در کوچه های متروک
روحی همیشه مجروح، جسمی نحیف و مشکوک

جغرافیای لعنت، نفرین و گریه و آه
از زخم جاده ساوه تا کوچه های فلاح

ما هشت سال مردیم، از داغ و درد لاله
با نعره های خاموش، با یک دل مچاله

آقا جریمه می کرد، با یک هزار ترفند
از انفجار گریه، تا انهدام لبخند

دارا فقیر ماند و سارا همیشه شبگرد
بابا شبانه اعدام، مادر غروب دق کرد!

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

داستان درباره يک کوهنورد است که

 

مي خواست از بلندترين کوه بالا برود. او پس از سالها آماده سازي –

ماجراجويي خود را آغاز کرد ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست ،

تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود .

شب بلندي هاي کوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد .

اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله کوه ،پايش ليز خورد و

درحالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد .

در حال سقوط فقط لکه سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد .

و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه اورا در خود مي گرفت.

همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويداد هاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

 

اکنون فکر مي کرد چه اندازه مرگ به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود. و در اين لحظه سکون برايش چاره اي نماندجز آنکه فرياد بکشد :

" کمک ! "

ناگهان طنيني از آسمان شنيد که جواب داد :

«چه مي خواهي؟»  

-نجاتم بده

-واقعا باور داري که مي توانم نجاتت بدهم ؟

-البته که باور دارم .

-اگر باور داري طنابي را که به دور کمرت بسته است پاره کن ....

يک لحظه سکوت ...

و مرد تصميم گرفت که با تمام نيرو طناب را بچسبد.

گروه نجات روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند.

بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش طناب را محکم گرفته بود ....

و او فقط يک متر  از زمين فاصله داشت .

و شما ؟چقدر به طنابتان وابسته هستيد؟آيا حاضريد آن را رها کنيد؟

يک چيز را فراموش نکنيد :

هرگز خيال نکنيد که فراموش شده ايد يا تنها مانده ايد

به ياد داشته باشيد هميشه يک دست ، شايد حتي دست راست يک نفر هميشه با شماست .

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |