تبليغاتX
آرش کمانگیر
به مناسبت سالروز درگذشت حميد مصدق
حرف را بايد زد ، درد را بايد گفت

هفتم آذرماه سالروز درگذشت حمید مصدق است .

مصدق از چهره‌‏هاي جواني بود كه در دهه چهل وارد عرصه شعر نيمايي شد. نخستين اثر او منظومه حماسي درخشش كاوياني ( 1341 ) بود، بعد از آن،" آبي، خاكستري، سياه" 1343 از وي منتشر شد.با سرودن منظومه" در رهگذار باد" 1347 نام و شعرش بر سر زبان‌‏ها افتاد او در سال 1358 مجموعه" از جدايي‌‏ها" را منتشر كرد. مصدق بعد از انقلاب نيز به سرودن شعر ادامه داد و مجموعه‌‏"تارهايي "را در سال 1369 و "شير سرخ "را در 1376 منتشر كرد. آخرين اثر او چاپ نهم" از جدايي ها" است كه با مقدمه دكتر سيمين دانشور در سال 1377 منتشر شده است.
حميد مصدق در ابتدا" كاوه" را منتشركرد كه بعدها با نام" درفش كاويان" چاپ شد . كاوه منظومه اي ابتدايي و ساده لوحانه ، پيرامون زندگي كاوه ،قهرمان اسطورهاي ايران بود كه عليه اژدهاك قيام كرده و مردم را به بهروزي رسانده بود اگر به خاطر شهرت فوق العاده مجموعه بعدي مصدق" آبي،خاكستري،سياه" نبود." منظومه كاوه" فراموش مي شد و درتاريخ شعر نو حتي نامي از آن باقي نمي ماند . مجموعه "آبي، خاكستري، سياه" در آذر ماه 1334 در 32 صفحه منتشر شد . كه "آبي، خاكستري، سياه" شعري نو قدمايي درقالب نيمايي بود كه از ويژگي هاي آن پرداختن به مسائل عاطفي، سادگي ، رواني و آهنگين بودن است ، كه از زبان پر درد و تمناي عاشقي است كه معشوقش بر اثر كدورتي او را رها كرده و رفته است. اگر چه شعر بلند عاطفي " آبي ،خاكستري، سياه" در سال 1344 در دوره شورش عليه رمانتيسم (عاشقانه و سياسي)منتشر شد ، بلافاصله توجه چنداني جلب نكرد ولي چند سال بعد با اوجگيري جو چريكي در ايران احساسات چريكي جاي حس شكست سياه دهه 30 را اشغال كرد و باچاپ مجددي كه در سال1348 از اين شعر شد ، سطوري از اين شعر« تو اگر بنشيني من اگر بنشينم چه كسي برخيزد؟ تو اگر برخيزي من اگر برخيزم همه برمي‌‏‏خيزند » ورد زبان دانشجويان در مبارزات سياسي شد وكمتر كسي است كه تا به امروز اين سطور را زير لب زمزمه نكرده باشد.
یادش گرامی باد.

"قصيده آبي ، خاكستري ، سياه"
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران؛
.......

آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري؟هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم

.............

من صدا مي زنم:
"آي با باز كن پنجره را "
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند.


 

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

و بازهم : مروری بر زندگی غلامحسین‌ساعدی

|قابیل| ویژه‌نامه‌ی غلامحسین‌ساعدیغلامحسین ساعدی (گوهر مراد) روز سه شنبه 24 دی ماه 1314 از پدری علی اصغر نام و مادر طیبه نام در تبریز به دنیا آمد. در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال 1329 وارد دبیرستان منصور شد.

در سال 1330 همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال های بعد مسوولیت انتشار روزنامه های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان هایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد.

با تشکر از دوستانی که این ویژه نامه را آماده کرده اند:

http://www.ghabil.com/article.aspx?id=282

بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد.

در سال 1334 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.

در سال 1336 داستان خانه های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی ، بهروز دهقانی ، مفتون امینی ، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت.

طی سال های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال 1340 نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت.

در سال 1341 راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

بيست سال از مرگ غلامحسين ساعدی گذشت
دوم آذر 1384 بيست سال از مرگ دکتر غلامحسين ساعدی نويسنده و نمايشنامه نويس معاصر ايران می گذرد.

او در يکی از پرتلاطم ترين دوران های پس از مشروطيت به نويسندگی روی آورد و آثار قابل توجهی خلق کرد.

ساعدی در بيست و چهارم ديماه ۱۳۱۴ در تبريز و در خانواده ای کارمند و به قول خودش اندکی بدحال به دنيا آمد. در نوجوانی به سازمان جوانان فرقه دموکرات آذربايجان پيوست و در هفده سالگی مسئوليت انتشار روزنامه های فرياد، صعود و جوانان آذربايجان را به عهده گرفت. در ۱۸ سالگی در تابستان ۱۳۳۲ به اتهام همکاری با فرقه مدتی زندانی شد.

بيست ساله بود که در دانشگاه تبريز تحصيل پزشکی را آغاز کرد. به دليل محتوای مقاله ها و داستان هايش، به رغم داشتن مدرک پزشکی به عنوان سرباز صفردر تهران خدمت کرد و از همين دوران داستان های او در مجله سخن به چاپ رسيد.

از او بیشتر بدانید :http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/11/051123_pm-pa-saedi.shtml

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

از سایت هادی تون

غلامعلی لطیفی
کاریکاتور و طنز
آنگاه که نمی توان نوشت

 

هفته ای که گذشت، از غلامعلی لطيفی، یکی از کاریکاتوریست های برجسته ایران، در تهران و با حضور خودش تجلیل شد. لطیفی از "توفیقی" های به یادگار مانده است. هفته نامه "توفیق" را می گوئیم که شب های جمعه با این شعار منتشر می شد" شب جمعه دو چیز یادت نره .... دوم توفیق!"

یار شانه به شانه زنده یاد منوچهر محجوبی بود. توفیق نیآمده بود که جای خالی "چلنگر" را پرکند، چنین جائی در سالهای پس از 28 مرداد پرشدنی هم نبود، اما از جمع آنها که با زخم کودتا از زندان رهائی یافتند کسانی پیوستند به توفیق. آنچه را نظام کودتائی اجازه نمی داد مطبوعات به جد بنویسند، توفیق بی آنکه به حریم دربار شاه مستقیم نزدیک شود، به طنز می نوشت. این سرنوشت سانسور و مطبوعات درایران است. از میرزای شیرازی تا گل آقا و از محمدعلی افراشته تا هادی خرسندی و سید ابراهیم نبوی. امروز، آینه دیروز است.

غلامعلی لطیفی برای مطالب توفیق کاریکاتور می کشید، اما خود نیز اغلب یک سرمقاله می کشید. درست نوشتیم. سرمقاله را می کشید. یعنی سخن روز را کاریکاتور هفته می کرد. صاحب سبک بود و در سالهائی که دربار شاه "توفیق" را هم تحمل نکرد، صاحب سبک تر شد. او مبتکر سبک اغراق در تصویر و کاریکاتور است. او زهر به کام کاریکاتور ریخت. مدتی در مجله "کاریکاتور" مشغول شد. آن را هم شاه تحمل نکرد. در دهه 50 گهکاه و بی امضاء برای برخی مطالب کیهان و زن روز طرح و کاریکاتور کشید. انقلاب که شد مثل "یخ" از غلاف "آب" جهید. اگر نبود آن سالهای سرکوب مطبوعات در زمان شاه، شاید آن تندروی های مطبوعاتی پس از انقلاب هم نبود. "آهنگر" را همراه با منوچهر محجوبی و نصرت الله نوح منتشر کرد و کاریکاتوریست اصلی آن بود. شاید امروز آنگونه نیاندیشد که در دوران کوتاه انتشار آهنگر می اندیشید، اما بهرحال آنچه را او در آهنگر کشید؛ جدا از مشی و نگاه سیاسی اش، هنر تکامل یافته کاریکاتور در ایران بود و برای همیشه یادگار.

او نیز ماننده بسیاری دیگر، در دهه 60 به حاشیه رانده شد. غیر خودی تشخیص داده شد و این مهر را بر پیشانی او نیز کوبیدند. دلش برای رفتن و گل کردن در "گل آقا" پرپر می زد، اما مگر می شد؟

 
در میهمانی​های سالانه گل آقا شرکت می کرد و سخن نیز می گفت، اما نه بیش از این. متولد "باکو" است. همانجا که برای اولین بار مجله فکاهی "ملانصرالدین" منتشر و به ایران آورده شد. هنوز می خندد، اما مثل همیشه کوتاه. سخن می گوید، اما مثل همیشه کم و با صدای بم. همچنان همیشه روزنامه نگاری است سیاسی، اما از گونه های پخته شده آن در کوران حوادث بسیار. از پیش از کودتای 28 مرداد تا لحظه ای که در آن هستیم. از استوانه های سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات ایران بود. همان سندیکائی که اعتصاب مطبوعات را در سال انقلاب رهبری کرد و همان روزنامه نگارانی که برای شکستن سد سانسور دو اعتصاب تاریخی مطبوعات را در همین سندیکا سازمان دادند. از سال دوم تاسیس جمهوری اسلامی هم آن سندیکا و هم آن روزنامه نگاران با خجری در پهلو به خانه فرستاده شدند.

بزرگداشت او را در نگارخانه آئینه فرهنگستان هنر برپا کردند. چهارشنبه 25 آبان. خیلی ها در این مراسم شرکت کردند و از نمایشگاه نیز بازدید. از جمله دکتر معین کاندیدای اصلاحات در انتخابات اخیر ریاست جمهوری.

کامبیز درم بخش، منوچهر احترامی، داود شهیدی، اسماعیل عباسی، محمدرفیع ضیایی، جواد علیزاده، محمدعلی بنی اسدی، مسعود مهرابی و شماری از کاریکاتوریست های نسل دوم. امین قدمی(فیلم ساز)، مستندی از زندگی غلامعلی لطیفی را ساخته بود که به مدت 15 دقیقه پخش شد.
برخی اظهارات لطیفی به همراه بیوگرافی او در مجموعه مستندی زیبا ارائه شد.
 اغراق کارهای کمیک در کاریکاتور مطبوعاتی را نقشی  پیشرو دانست.

 

"لطیفی" درهمین مراسم، خود نیز روی صحنه رفت و سخن گفت. از همه تشکر کرد، بویژه برگزار کنندگان این مراسم. او گفت:

" برای من جالب و شیرین است با این که سال ها از فعالیت حرفه ای ام دور بوده ام، اما فراموش نشده ام و مورد محبت دوستان قرار می گیرم."

لطیفی کوتاه و دقیق گفت:

«تمامی حرف های اساسی مطبوعات همیشه از طریق کاریکاتور عنوان شده. افتخار می کنم که یکی از برگ های درخت تنومند کاریکاتور ایران هستم."

کامبیز درم بخش – منوچهر احترامی و مسعود شجاعی لوح یادمان و تقدیرنامه را به خاطر بیش از چهل سال خدمات لطیفی به کاریکاتور و مطبوعات ایران به وی اهدا کردند.()

   
 
+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

منوچهرآتشی

 

دوم مهرماه 1310 در روستاي به نام "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدم. خانواده ما جزء عشاير زنگنه كرمانشاه بودند كه حدود 4 نسل پيش به جنوب کوچ داده شدند. نام خانوادگي من به دليل اينكه نام جد من "آتش‌‏خان زنگنه" بود "آتشي" شد. پدرم فردي باسوادي بود. سرگرد اسفندياري كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهوربود, پدرم را به بوشهر انتقال داد. پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد.

در سال 1318 به مكتب خانه رفتم. در همان سال‌‏ها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد، سال دوم را تمام نكرده بودم که از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم. در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.

كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم. در اين سال‌‏ها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفت‌‏هايي كه وجود داشت دست مادر، دو برادر و خواهرم را گرفتم و به روستا بازگشتيم. در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.
علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكي‌‏ام باز مي‌‏گردد. خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقه‌‏مند شدم، اما اولين تجربه عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد. او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت, آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.

در آن سال‌‏ها ترانه‌‏هاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد رد پاي اين عشق در تمام اشعار من به چشم مي‌‏خورد.

پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم. در آن سال‌‏ها بود كه اشعارم را روزنامه‌‏هاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم منتشر مي‌‏كردم و حتي در اين سال‌‏ها در چند تئاتر نيز نقش‌‏هايي بازی کردم.

در همين سال‌‏ها اولين شعرهايم را در مجله فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوه‌‏ها و دره‌‏هاست كه به صورت ملموس در اشعار من منعکس است.

آشنايي با حزب توده تاثيرات بسيار زيادي بر آثار من گذاشت و شعرهاي زيادي براي اين حزب با نام‌‏هاي مستعار در روزنامه‌‏هاي آن روزها منتشر كردم و حتي در 29 مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران براي شورش نقش بسزايي داشتم, ولي با مسائلي كه براي حزب بوجود آمد, از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدي سياسي من به نوعي پايان يافت.

من تاكنون دوبار ازدواج كرده‌‏ام كه هر دو بار به ناکامی و بي‌‏ثمری انجامید. همسر اولم با اين كه دو فرزند از او داشتم به دليل اينكه من حاضر نشدم با او به آمريكا بروم از من جدا شد و دخترم شقايق نيز در حال حاضر در آلمان وكيل است. پسرم "مانلی" فلج بود و سرانجام نیز در گذشت. در سال 1361 ازدواج ديگري داشتم كه آنهم به انجام نرسيد و يك دختر نيز از اين ازدواج دارم.

فعاليت‌‏ام را با آموزش و پرورش آغاز كردم. البته شغل‌‏هاي متعددي را تجربه كردم, مدتي با صدا و سيما همكاري داشتم, مسئول شعر مجله تماشا بودم, مشاور ادبي نشريات و انتشارات مختلف بوده‌‏ام .
 كتابي نيست كه در حوزه فعاليت‌‏ام ناخوانده مانده باشد, اگر كساني به شعر علاقمند هستند و حس مي‌‏كنند قريحه شعري دارند به سراغ شعر بروند و گرنه بروند بدنبال کار و ذوق دیگری.

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |