راستی چه ذوقی هست در این شب . ما که سالهاست شب را به امید طلوع آفتاب بیدار نشستیم .شبی که برای دیدن خورشید جان دادیم و خون ...
بازهم می نشینیم .در کمین خورشید . ما آن پلنگانیم .با یک دنیا امید برای سحری که نزدیک است .اندکی صبر ...
چندبار برای ساختار اون پیغام فرستادم .از بدش گفتم .از خوبی هاش هم گفتم .دست دراز کردم تا اگه می تونم کمکی بهش بکنم .اما نمی دونم چرا -نمیدونم چرا به دید بچه زن بابا مارو نگاه کردن. نه باباش و نه مامانش هیچکدوم جوابی ندادن. خوب نمی شه به یک غریبه اعتماد کرد و ازش کمک خواست . با این حرف به خودم دلداری دادم .ولی منتظرش موندم تا بیستم هر ماه بشه و سرکشیدنش را با غرور ببینم . اما نیومد . دلم برای سازنده اش سوخت و از اون بیشتر برای ناکامی سردبیر و ...
کاش میشد فریاد زد .فریاد برای این توقف .کاش میشد کمکی کرد .دستی به یاری فشرد و...
از ماهنامه دانشجویی مهر گفتم که در جوانی به زمینگیر شد .کاش یکیشون توضیح می داد که چی شد؟چرا ایستادید؟
نگاه کنید به دو شماره ای که با چه ذوقی در اومد :