تبليغاتX
آرش کمانگیر
از وباگ بامیک .

به خفتگان قهر زمين در زمستان بم

پس از تو  طعم هرچه خرماست شورابه شده

و تمام پرتقال‌های شهر به خون نشستند

باز هم درختان نخل يک به يک خاطره‌ها را بر دستان خويش تشييع می‌کنند

و از ارگ صدای ضجه‌ای به بلندای تاريخ به گوش می‌رسد

گوش کن نزديک‌تر نزديک‌تر

در زير هر گام تو دستان نارس کودکی به سوی آسمان نياز دراز است

سعی کن  خاطره‌ها را له نکنی

دورتر، عروسکی است که برايت از يکی بود و هزاران نبود قصه می‌گويد

و من به دستان له شده تو فکر می‌کنم که در حفره خالی مغزم به دنبال مفری برای گريز است

هنوز از پس هزاران ثانيه رفته صدای مرگ را می‌شنوم

که هميشه می‌آيد تا به آرزوها پايان بخشد

و سوگوارم از اينکه هميشه نام تو آرزو است......

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |