|
"فردوسی" – فروردین 1334-خبرنگار یکی از جراید مهم فرانسوی در زمان قدرت موسولینی با او
مصاحبه میکرد. ضمن جواب راجع به مطالب مختلف "دوچه" که کنار پنجرهای مشرف به میدان بزرگ
شهر ایستاده بود به او گفت که: شما یقین داشته باشید تمام افراد ملت ایتالیا مرا از جان و دل دوست
دارند و هرچه که بگویم بدون چون وچرا انجام میدهند. قبول ندارید بیایید جلو و یک نفر از میان
مردمی که در این میدان بزرگ شهر رفت و آمد میکنند نشان بدهید تا من بفرستم او را بیاورند و
خودتان به رایالعین ببینید تا چه حدمطیع اوامر من هستند. خبرنگار فرانسوی از پنجره اطاقی که چندین طبقه تا خود میدان فاصله داشت یکی را انتخاب کرد
و به موسولینی نشان داد. موسولینی بلافاصله زنگ زد و به پیش خدمت گفت تا فورا آن مرد را پیش او بیاورند. وقتی که مرد
ایتالیایی به اطاق "دوچه" آمدو سلام بلندبالایی کرد دوچه به او گفت: خوب آقاجان مرا میشناسی؟ -
البته که میشناسم. – این پنجره را میبینی؟ - البته که میبینم. - این میدان را هم میبینی؟ - بله قربان
میبینم. * هر چه که من بگویم اطاعت میکنی؟ * البته که میکنم. *بسیار خوب، خودت را از این پنجره پرت کن. مرد تعظیمی کرد و بلافاصله به طرف پنجره رفت و خود را پرت کرد. لحظهای بعد نعش متلاشی شده
او را از روی زمین میدان بزرگ شهر برداشتند و خونهای آنرا پاک کردند. "دوچه" رو به خبرنگار فرانسوی کرد و گفت: خیال میکنی که من این یکی را علامت گذارده بودم؟
هرکس دیگری که تو میخواهی انتخاب کن. خبرنگار فرانسوی نفر دومی را نشان داد. بلافاصله او را هم آوردند و موسولینی از او پرسید:
- مرا میشناسی؟ - البته که میشناسم. - هر چه بگویم اطاعت میکنی؟ - البته. - بسیار خوب خودت
را از پنجره پرت کن. روی چشم قربان. و بلافاصله نعش او هم روی کف خیابان نقش شد. خبرنگار فرانسوی که هاج و واج به این منظره نگاه میکرد جوان گردن کلفت و خوش بنیهای را نشان
داد و گفت بفرمایید او را بیاورند. موسولینی دستور داد جوان را هم آوردند. - خوب آقا جان مرا میشناسی؟ - البته که میشناسم. -
هر چه که بگویم گوش میکنی؟ - البته که میکنم. - خودت را از این پنجره پرت کن.- روی چشم... وقتی که جوان گردن کلفت به طرف پنجره میرفت، خبرنگار فرانسوی دست او را گرفت و گفت: -
آقا جان هیچ میفهمی که چکار داری میکنی؟ تو با این عمل با زندگی خودت بازی میکنی. جوان گردن کلفت لحظهای به چشمان او نگریست و گفت: - عجب! اسم این را شما زندگی میگذارید؟ و بعد بدون کمترین مکثی به طرف پنجره رفت و خود را به پایین پرتاب کرد. |