ما به خلوتگاه بي اغيار مي رفتيم
ليک از هر سنگ دشت اغيار مي باريد
ما ميان خرمن گل سايه مي جستيم ليک
از گلبرگ نازک خار مي باريد
ما گريزان از رياي شهر سوي دشت بي نيرنگ مي رفتيم
دشت رنگ آميز بود
ما فراري از سگ آهن به آغوش تر گل لاله مي بستيم
گل پلنگ آميز بود
در تن ما قلب پاک کودکان مي زد
در دل زندانيان رشک و حسرت ليک،
خنجر مسموم نفرت تيز مي شد
آرزوي بي گناه شرمگين ما،
در زلال غنچه اي تک مانده مي خنديد
در غريو جنگل گمگشتگان رستگاري ليک
هر نفس تابوتهاي تازه اي تجهيز مي شد.
پس کجا بايد، خلوتي گلبوي و گلباران و خوش جستن؟
پس کجا بايد، با سرود جويباري بوسه بازي کرد بي تشويش؟
شهر و دشت و باغ خدعه
کار و سنگ بار و مرگ آثار است پس کجا؟
در خويش!
منوچهر آتشي ارديبهشت ماه 1341
+
نوشته شده در ساعت توسط آرش
|