تبليغاتX
آرش کمانگیر
با ستارخان
نعمت آزرم

تهران- 13 امرداد ماه 1358
به یادبـود هـفتـاد و چهــار سالگی انقلاب مشروطیت

به یادمان آیین ملی سدۀ انقلاب مشروطیت ایران - کلن- 1385 خورشیدی

ستارخان به خواب من آمد هراسناک و برآشفته
دست چپش حمایل گردن
و تکیه بر عصا
بر بازویش نشانۀ زخم عمیق تیر
،استاده در سه راهی پل رومی، نگاه دوخته سوی جنوب
،انبوه سبلتان سپیدش در باد
.افشان خشم پیر


:گفتم
«!درود به سردار»
:فریاد برکشیدم
«!سردار، زنده باد»
نزدیکتر شدم
دیدم که زخم بازوی سردار، تازه است، شگفت آمدم
در او سراغ زخم کهن داشتم به پای
:پرسان ز حال و حادثۀ تازه بانگ برآوردم
« !بازوی انقلاب، سلامت باد
سردار را چه حادثه پیش آمده ست دیگر بار؟


!گلزخم تازه در تو مبیناد چشم من
دست کدام توطئه اینگونه ات، گزند رسانده ست؟»


ستارخان
یک لحظه از جنوب نظر برگرفت
:در من نگاه کرد و به لبخند آشنایی گفت
« مندیش ازین، که زخم توطئه از زخم من هزار بار گزنده تر است»
:گفتم
«کدام توطئه؟»
- :پرسید
« تو از کدام سمت، می آیی؟»
- ....از قلب شهر، آمده ام »
.گفتم
:پرسید باز
«تازه خبر چیست؟»
:گفتم
« هزارگونه، نه اما چنان که زخم بازوی سردار، برترین خبرها
این زخم تازه خود، خبر از زخمهای حادثه های هنوز در راهست
این زخم تازه چیست؟ بگو سردار»


:ستار گفت
« این پیش زخم حملۀ قزاقهای تازه مسلمان شیخ فضل الله است
وز چشمه های اول بازی ست
!با من خبر رسیده که این شیخ، قصد جان مرا کرده است به هر تقدیر
....و قصد هر چه مجاهد که با منست و فدایی
....باری بهانه نیز همان گونه باز، خلع سلاح است و ...»
- !گفتمش: « سردار
هرگز غمت مباد! خبر نادرست بوده و این حاج شیخ فضل الله
با حکم دادگاه مردمی انقلاب، بر سر دار آرمیده است دگر
!و چشم زخم، نیارد زدن»


:ستار گفت
« !....نه! اینگونه نیست، او زنده ست »


:گفتم
« هزارجان به فدای تو لیک گمان می برم حواس تو پرت است
سردارجان
هفتاد سال بیش از آن روز روزگار، گذشته ست »
با زهرخند خروشید
« فرزند جان
این اشتباه را نه تو تنها که نیز هزاران هزار همچو تو هم کرده اند
!او زنده است
و اکنون مجال نیست ازین بیشتر در این زمینه سخن گفتنم که دل نگرانم
آشفته ام که باز خبر می رسد
قزاقهای تازه مسلمان شیخ فضل الله
هر صبح و شام موعظه ها می شوند
تا باز هم به نام نامی اسلام، هر مجاهد رزمنده و فدایی این خلق را
.هلاک کنند
تا ماجرای پارک اتابک دوباره زنده شود
و امروز، سخت دل نگران ایستاده چشم به راهم
تا پیک دیر کرده فراز آیدم ز شهر و بدانم چه رفته است به یاران
آیا تو آگهی که چه تدبیر کرده اند رفیقان؟
»وینان چه می کنند؟


گفتم
« کیان؟ که؟»
- :گفت
« کوچک و حیدر»
:گفتم
« ...چنان که باید و شاید »
:ستار گفت
«!چنین بادا»


ناگاه بغض دیر ماندۀ بمبی ترکید
و چتر ارغوانی دودی شکفت روی سر ما
دیدم که زخم کهنۀ پایش دهان گشود، دهان می گشود
دیدم که خون تازه از اندامش می ریخت
از زیر پیرهن
وز برگ، برگ سبز درختان پارک اتابک
*وز چشم های من




_________________________________________________
* این شعر نخستین بار در شمارۀ 15 امرداد 1358 روزنامۀ آیندگان (یک روز پیش از توقیف آن روزنامه و یکهفته پیش از حمله به ستاد چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق ایران و اشغال آنها ) چاپ و منتشر شده است. بر گرفته از مجموعه شعر گلخشم، چاپ نخست تهران، اسفند 1358، انتشارات تیرنگ
+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |