تبليغاتX
آرش کمانگیر
آموخته ام :
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم.
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم.
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم.
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم.
كه دوستان خوب و واقعي، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است.
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند
+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

دو شاخه گل زیبا در گلدان میگذاریم
به خانه رنگ و بویی دیگر می بخشیم و چراغها را روشن میکنیم اما نابینا همیشه در تاریکی خواهد بود.
آنچه که بایسته است و باید دانست در اختیار است اما برای آن کس که حقیقت را نمی بیند ، همیشه دور از دسترس می نماید.
اما بخاطر داشته باشیم که هر چند رودخانه ها بسیار باشند زمان پیوستن به دریا یکی میشوند و آنگاه که خورشید میدمد، تاریکی با تمام عظمتش ناپدید خواهد شد.
+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

آدمها مثل رودخانه ميمانند
آدمها رودخانه هستند
و حسادت فصلي از سال
حسادت چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران ميكنند
و در آن خشم ويرانگر اهريمني
در آن حس مبتذل بي معنا
جايي نيست كه بيانديشي
آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
كاش حسادت ميمرد
حسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
حسادت نفرت ميزايد
حسادت حقارت ميزايد
حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
آدمها كاش از زور حسادت تب نكنند
تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت
آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از خشم
آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
تا با چشم دل ببينند
كم ... اما ببينند
آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
به جاي خشكاندن باغ همسايه ، باغ خود را آباد كنند
كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند
كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

بهار !
                                                         زمین نفس کشید

و هوا گرم شد ،

چو آغوشت .

بهار آمده
من چون کنم فراموشت ؟

درخت سلسله بگشود

و باغ پر هزاران شد

دلم هوای وطن کرد

و باز فصل باران شد .

به میهن ارچه که دشمن "ستارگان " را کشت
ببین زمین و زمان ،

چون ستاره باران شد !؟
به " داس " جهل ،

اگر هزار "لاله " پرپر گشت

چه غم که دشت و دمن باز لاله زاران شد .!

" سبوی " زهد شکست ،

آبروی زاهد رفت

ز "شعله "ای که ،

ز دانش به جان یاران شد !

هوا خوش است ،

به دیدار یار بیرون شو

به عشق کوش ،

که هنگام کارزاران شد ،

" خجسته باد بهاران"

که فصل شادی و می است

بریز باده و پاکوب ،
چون بهاران شد .

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |