تبليغاتX
آرش کمانگیر
چه گوارا اسطوره ی جنبش چریکی

به هر زحمتي بود ايستاد. بر درخت تکيه داد . درد از درونش فرياد مي کشيد. لب هايش را به هم فشرد. کماندوهاي ارتشي به سرعت از تپه ها بالا مي آمدند و او به اسلحه خالي اش نگاهي انداخت.

«مرگ می آید؟»

هميشه مرگي اين چنين را خواسته بود. لحظه اي سبز در جنگل هاي انبوه و در حالي که نگاهش به غروب خورشيد است رگبار گلوله بپيچيد و تمامي چراغ ها با هم خاموش شوند .

 

لال مادرزادی بودم              

  با تو آوازه خوان جهانم               

                                      ای آزادی   

 

 

      چه گوارا اسطوره ی جنبش چریکی  

 

 

علی موسوی رحیمی                         

                         

در اول دسامبر 1995 در فرودگاه خاک گرفته و قدیمی بایه گرانده فعالیت های غیر عادی سربازان شدت گرفت که مثل مور و ملخ به آنجا ریخته و زمین را می کندند. بایه گرانده ییلاقی کوچک است متشکل از دهکده‌های کوهستانی که در دشت گسترده شده و از یک طرف کوهستان بر آن اشراف دارد و از طرف دیگر جنگل های نزدیک آن را محسور عظمت خود کرده اند.

این تجسس‌ها در پی آن بود که در نوامبر 1995 ژنرال بازنشسته ماریو بارگاس سالنیاس اعلام کرد که جسد فرمانده رامون را نسوزانده اند.

8 اکتبر 1967 بایه گرانده

گردان کماندویی دوم ارتش بولیوی در خلنگ زارهای ایگوئراس در حال پیشروی بودند. زمانی که به دره ی ال یورو رسیدند ، در کمین افتادند. بیست مرد که در جنگل پناه گرفته بودند و راهی برای خروج نداشتند، نبردی را آغاز کردند که آخرین نبرد آنها بود. فرمانده آنها کسی بود که کماندوها به اسم فرمانده رامون می شناختند.

لحظه به لحظه جنگ نابرابر سربازان و بیست چریک شدت می گرفت و باران گلوله ها بر سر چریک ها فرود می آمد. ساعت هفت بعد از ظهر، آفتاب در پایان نبرد غروب کرد. عده ای کشته شدند و عده ای فرار کردند. یکی از افسران به یکی از مجروحین نزدیک شد. فرمانده رامون بود. ولی... !؟ لحظاتی بعد سروان پرادو  با پیام رمز به افسرانِ مافوق خود خبری را می دهد که مدت ها منتظرش بودند.

[ از ساتورن به مرکز .... چه گوارا را گرفتیم ... ]

*  *  *

بسیاری از ما، بارها عکس هایی را از مردی کلاه به سر با مو و ریش پریشان دیده ایم. مرد پوسترهای انقلاب، عاصی گری و شورش. عکس او حتی به عنوان عکس برگزیده ی سال نیز برگزیده شد. بی شک او از محبوب ترین چهره های قرن اخیر است. این محبوبیت از شخصیت، روش زندگی، عقاید و حتی میمیک چهره اش نشأت می گیرد و در این سال ها بسیاری از فیلم سازان، نویسندگان و البته تاجران منفعت طلب را به خود جلب کرده است. در سال های اخیر بارها به عنوان محبوب ترین چهره در میان جوانان انتخاب شده است. چه‌گوارا کیست؟ راز محبوبیت او در کجا نهفته است. ستاره ای که هر کس از او سویی بر می کشد. بخشی از وجود او در فرهنگ عامه و خیالات آنها لانه کرده. بخشی تن شکسته و از هم دریده و گلوله بارانش را می بینند و عده ای هم ستاره ی سرخی را بر بره‌ی او نشانده اند. او انقلاب ها را از اوج آسمان به زمین آورد.

ارنستو گوارا دولا سرنا در 14 ژوئن 1928 در روساریو ی آرژانتین در خانواده ای متوسط متولد شد. از همان کودکی به بیماری آسم دچار شد که تا پایان عمر او را آزار می داد. در سال 1946 همراه خانواده به بوینس آیرس نقل مکان کردند و ارنستو تحصیل در دانشکده ی پزشکی را شروع کرد. در همان سال های جوانی روحیه ی ماجرا جویش بیدار شد و به طرق مختلف به سفرهای کوتاه و دراز دست می زد. از میان این سفرها بود که کتاب خاطرات موتورسیکلت- ماحصل سفرش به کشورهای آمریکای لاتین به اتفاق دوستش گراندوس- را نوشت.در همین سفرها ارنستو به وضوح فاصله ی فقر و غنا و اختلاف طبقاتی حاکم در فضای دنیا را لمس کرد.

در سال 1953 گوارا پس از پایان تحصیلاتش بار دیگر به کشورهای آمریکای لاتین از جمله کاستاریکا، اکوادر و گواتمالا سفر کرد. اما این بار نه فقط برای تماشا بلکه برای عمل سفر می کرد. او در گواتمالا اقدام به تشکیل جوخه های کارگری و دهقانی کرد ولی پس از بروز درگیری های فراوان به مکزیک رفت. سال 1955 در مکزیکوسیتی گوارا با فیدل کاسترو آشنا می شود. در همین دیدارها بود که تصمیم می گیرند ابتدا ژنرال باتیستا دیکتاتور کوبا را سرنگون کنند و سپس به همین ترتیب سایر دیکتاتورهای آمریکای لاتین را لای دست او بفرستند. برای این منظور اقدام به تشکیل نیروی چریکی کردند و نبرد سنگر به سنگر با نیروهای باتیستا را آغاز کردند.

 بیا برویم .

 پیامبرِ آتشینِ سپیده دم

 بر راه های پنهان پیچاپیچ فرود می آید

 تا سرزمین سبزی را که دوست داری آزاد کنیم

 بیا برویم.

 در آغاز سال 1959 جنبش انقلابی توانست هاوانا را فتح کند و انقلاب پیروز شد. گوارا در کوبا به عنوان وزیر صنایع و نیز رئیس بانک ملی در کوبا برگزیده شد و اصلاحات انقلابیش را آغاز کرد. کوبا تحت فشار شدید دولت آمریکا قرار داشت و گوارا تصمیم داشت کوبا را صنعتی کند. در آن روزهای سخت گوارا کتاب جنگ چریکی را می نویسد که از مهمترین تألیفات موجود در زمینه‌ی جنگ‌های چریکی است. او اساس و عصاره‌ی چریک را در سه نکته تعریف می کند:

1-   نیروهای خلقی می توانند در جنگ با ارتش پیروز شوند.

2-  لازم نیست همیشه منتظر باشیم تا شرایط انقلابی پدید آید، سپس انقلاب کنیم. زیرا نقطه ی شورش هم به انقلاب منجر می شود.

3-  صحنه ی نبرد چریکی در کشورهای توسعه نیافته‌ی امریکای جنوبی ، باید عمداً در روستاها باشد.

در آوریل 1961 حمله ی نظامی آمریکا به کوبا در خلیج خوکها به شکست مفتضحانه‌ای منجر شد و پس از این پیروزی بود که فیدل کاسترو بیانیه‌ی مهم خود را مبنی بر اعلان رسمی جمهوری سوسیالیستی کوبا، ایراد کرد. در 5 ژوئن 1961 گوارا در اجلاس اقتصادی کشورهای آمریکایی در اوروگوئه شرکت کرد و نظریاتش را به گوش آنان رساند. انقلاب ما کشاورزی ، ضد فئودالی، ضد امپریالیستی. انقلابی سوسیالیستی است. نمی توانیم مانع صدور الگوی خودمان باشیم، زیرا الگو چیزی است که از مرزها فراتر می‌رود.

در اکتبر 1961 پس از کشف پایگاه موشکی شوروی در کوبا، توسط هواپیماهای جاسوسی آمریکا، جهان در آستانه ی بحرانی جدید قرار گرفت. جنگ امریکا و شوروی اجتناب ناپذیر به نظر می‌رسید. ولی در 27 اکتبر با دخالت سازمان ملل شوروی پذیرفت تا پایگاه موشکی خود را برچیند و امریکا نیز با کوبا پیمان عدم تعارض امضا کند. گوارا بر خلاف میل باطنی  این راه حل را پذیرفت و نیز اعلام کرد که بر خلاف گذشته به این نتیجه رسیده که نمی توان کوبا را با عجله به خرج کشاورزی صنعتی کرد و باید به صادرات کشاورزی و عمدتاً شکر ادامه داد. در همین دوران گوارا با کمونیست هایی - که با اتکا به شوروی، به ایجاد انگیزه ای مادی برای کارگران به منظور تولید بیشتر اعتقاد داشتند - اختلاف نظر پیدا کرد. گوارا در مزارع و معادن شخصاً حضور پیدا می کرد و جنبشی به عنوان کار اشتراکی داوطلبانه را آغاز کرد. در همان زمان کتاب جنگ چریکی به مثابه ی روش مبارزه را می نویسد که در آن بر صدور انقلاب و بر قراری سوسیالیسم در آمریکای لاتین نه از راه پارلمانتاریستی بلکه با توصل به مبارزه‌ی مسلحانه، تأکید می کند. در 11 سپتامبر 1964 ، گوارا در مجمع عمومی سازمان ملل متحد سخنرانی کرد و به شدت به سیاست مداخله جویانه‌ی آمریکا تاخت و در حاشیه ی اجلاس با سران کشورهای آفریقایی دیدار کرد. آفریقایی ها او را به خاطر احیای بحث انقلاب مداوم، مائوی آمریکای لاتین خواندند. گوارا پس از شرکت در اجلاس کشورهای غیر متعهد در الجزایر به چین رفت و با مائو دیدار کرد و از او به منظور تداوم انقلاب مسلحانه درخواست کمک کرد. مائو پذیرفت به شرط آنکه گوارا در کوبا بماند و علیه فشارشوروی مبارزه کند. ولی گوارا حاضر نشد در درگیری سیاسی چین و شوروی وارد شود و این معامله را به نوعی مانع گسترش انقلاب در آمریکای جنوبی می دانست. وضعیت روحیش باعث تشدید آسم و بیماری قلبی اش شد که پزشکان چینی به طرز معجزه آسایی او را از مرگ نجات دادند. در مارس 1964 پس از سه ماه به کوبا بر می گردد و گفت‌وگوهای طولانی و محرمانه‌ای را با کاسترو انجام می دهد.

یکی از مشخصه های مبارزات ضد امپریالیستی و رهایی بخش در دهه‌های اخیر، گسترش مبارزات چریکی در کشورهای پیرامونی و به ویژه در کشورهای آمریکای لاتین بوده است. گوارا در نامه ای به والدینش می نویسد: یک بار دیگر دنده های رزی نانت  ( اسب دٌن کیشوت ) را بین پاشنه هایم حس می کنم و سپر به دست به راه می افتم .

 او رویای جنبش های چریکی در تمام نقاط دنیا را در سر می‌پروراندو اعتقاد داشت باید ویتنام هایی فراوان آفرید. در 23 آوریل 1965 در یک کنفرانس در هاوانا شرکت می کند ولی بدون ایراد سخنی آنجا را ترک می کند. در 25 آوریل گوارا نا پدید می‌شود.

بیا بگذریم از راه های بی نقشه

 این عزمت راز آلود، تردیدها، اتهام ها و پرسش های بسیاری را موجب شد. در امریکا اعلام شد گوارا در کوبا اعدام شده و شایعات دیگری از این قبیل به گوش می رسید. حتی نزدیکان گوارا نیز از وضعیت او بی‌خبر بودند.

در سوم اکتبر همان سال فیدل کاسترو نامه‌ای از گوارا را انتشار داد مبنی بر استعفا از تمام مسئولیت‌هایش و عزیمت به منظور ایجاد جنبش های چریکی . او ابتدا به مدت چند ماه به زئیر رفت و سپس در سال 1966 وارد بولیوی شد. وی در آنجا به قصد سازماندهی مبارزه ای گسترده علیه دیکتاتوری نظامی، سازمانی چریکی به وجود آورد. آنچه که گوارا و هم رزمانش در سر داشتند، اعتلای این مبارزات و گسترش آن در آرژانتین، شیلی و اروگوئه بود. اما گویی در دنیای ما جایی برای روح آزادی خواه او وجود نداشت.

*   *   *

مطابق دستور رامون زخمی را به نزدیک ترین دهکده به نام «‌هیگواراس» برده و در مدرسه‌ی کوچکی نگهداری کردند. طبق معتبرترین اخبار، بعد از کوشش های مکرری که برای بازجویی از وی به عمل آمد، حدود بعد از ظهر هشتم اکتبر 1967 افسری وارد بازداشتگاه گوارا می شود. چه گوارا فریاد می کشد مگر نمی‌خواهی من را بکشی پس شلیک کن لعنتی، تمامش کن. افسر از بالا تاپائین کمرش را به گلوله می بندد. اندکی بعد یک گروهبان مست با شلیک گلوله در ناحیه‌ی گردن کار را تمام می کند.

 جسد او را به پایه های هلی‌کوپتری می‌بندند و به بایه گرانده منتقل می کنند. در زیر زمین بیمارستان بایه گرانده، عکس پیکر گلوله دریده‌ی چه گوارا از غم انگیزترین عکس های قرن بیستم بود. پیرزنی که برای شستن جسدها می آید با دیدن چه گوارا می‌گوید: او چقد زیباست. مانند مسیح است . طولی نکشید که خبر تیر باران گوارا افشا شد ولی زمانی که برادرش برای تشخیص و تحویل جنازه به بولیوی آمد، اطلاعیه های رسمی اعلام کردند جسد او سوزانده شده و فقط دست های او را برای انگشت نگاری بریده و نگه داشته اند.

دست هایش را بریدند و هنوز

                        مشت می زند با آن ها

 اما امروز دفن کردندش

             سرود خوان همراه ما می آید .

روز 16 اکتبر فیدل کاسترو در هاوانا اعلام کرد : متأسفانه خبر مرگ فرمانده ارنستو چه گوارا صحیح است. تمام شد داستان زندگی مردی که در غیابش امتداد یافت و این حضور قاطع اعجاز بود. وجودِ چه‌گوارا آتشفشانی از نفرت بود علیه سرمایه داری و امپریالیسم جهانی. او به حقانیت انقلاب و سوسیالیسم ایمان داشت و به طبقه ی کارگر و زحمت کشان سراسر جهان عمیقاً عشق می ورزید. حماسه ی زندگی و مرگ او آموزشی است از دوستی ملتها و انترناسیونالیسم انقلابی.

 پاگوایگناتسیوتایبو دوم که شرح حال او را نوشته است می گوید: ارنستو چه گوارا آخرین قهرمان محبوب ما بر پشت اسب است. (یا قاطر یا الاغ، برای مردمی که قادر است به خود بخندد.) قهرمانی که سنت قهرمانی آمریکای لاتین را نمایندگی می کرد.

 در آن سوی کوههای آند پابلو نرودای مغموم در دفتر پرسش های جاودانه اش نوشت :

چرا پس از شب چه گوارا

 در بولیوی سحرنمی شود؟

 ایا قلب مقتولش پی قاتلان می گردد؟

آیا انگورهای سیاه صحرا

طعم بدوی اشک را دارند؟

 

از:

نشریه دانشجویی آلترناتیو

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |

انقلاب اکتبر1917

 

 

 

احمد فرخی 

 

در ساعت 1:50 دقیقه سحرگاه 26 نوامبر 1917 (مطابق با 7 اکتبر روسی) سربازان گارد سرخ آرام و بی صدا از درب ورودی کاخ زمستانی پطروگراد گذشتند. آن ها چون سیلی بی سر و صدا از پله ها بالا رفتند. از پاگرد اول گذشتند و چند نگهبان گارد محافظت را با تبادل چند گلوله به تسلیم وا داشتند. چند دقیقه بعد تمامی کاخ در اختیار زنان و مردانی بود که بازوبند سرخ به بازو و قطار فشنگ های ضربدری حمایلی به سینه هایشان بود.

لحظاتی بود «آنتونوف اوسینکو» فرمانده گارد سرخ در حالی که موهای بلندش بر روی صورتش ریخته و کلاه پاپاخ روسی اش فقط نیمی از سرش را در بر گرفته بود، با سلاح کمری برهنه در دست درب اتاقی را که وزیران دولت موقت در آن پنهان شده بودند را گشود و به نام شوراهای کارگران دهقانان و سربازان آنان را بازداشت کرد.

ساعت 5 صبح با اطلاعیه ای به قلم «ولادیمیر ایلیچ لنین» انتقال کل قدرت به «شوراها» به کلیه ی مردم سراسر امپراتوری روسیه اعلام گردید و این گونه دفتری تازه از تاریخ معاصر بشری گشوده شد.

برای آن که به زوایای پیدا و پنهان «انقلاب کارگریِ اکتبر روسیه» راه پیدا کنیم بایستی تاریخ شکل گیری مبارزات طبقه ی کارگر و مردم روسیه را مطالعه نماییم و به شکل گیری جنبش انقلابی در این کشور بپردازیم. بدون شک در فضایی که شناختی از انقلاب اکتبر وجود نداشته باشد، مغرضین و تحریف کنندگان تاریخ قلم به دست خواهند گرفت و این جریان بزرگ تاریخی را به شکلی متفاوت نشان خواهند داد که نمونه آن اتهام «جاسوسِ آلمان» بودن به لنین و کارگران بلشویک است و ....

من در این جا به صورتی خلاصه وقایع بین انقلاب فوریه و انقلاب اکتبر را شرح داده و در پایان به معرفی کتاب ها و مقالاتی که می تواند در آشنایی علاقمندان با انقلاب اکتبر مفید باشد می پردازم.

در روز 25 فوریه 1917 «انفجار عظیم دهان گشود» و بر اثر ستم چند صد ساله ی استبداد تزاری و ستم طبقاتی نظام سرمایه داری توده های مردم و کارگران علیه حکومت وقت به پا خواستند. در روز 15 فوریه اعتصاب عظیمی در شهر پطروگراد (پایتخت روسیه) آغاز شد. فردای آن روز این اعتصاب به یک شورش مسلحانه ی عمومی تبدیل شد چرا که سربازان دولتی در یکی از میدان های بزرگ شهر تجمع آرام مردم را به گلوله بسته بودند. اولین سنگرها در روز 26 فوریه در خیابان ها بسته شد. در غروب روز 27 فوریه «شورای نمایندگان کارگران پطروگراد» آغاز به کار کرد. این شورا

در واقع در بر گیرنده ی نمایندگان کارگران تمامی کارخانه ها  و کارگرهای صنعتی شهر بود که همگی به قدرت عظیم طبقه ی کارگر آگاه بودند  این شورا پس از چندی حتی از «دوما» (مجلس نمایندگان روسیه) نیز قدرتمندتر شد و شورای سربازان و پس از چندی شورای دهقانان نیز به آن اضافه گردید.

انقلاب چنان سراسر روسیه را فرا گرفت  اعتراضات و اعتصابات چنان افزایش یافت که دولت تزاری در بحران قرار گرفت. از طرفی وضع جبهه های جنگ با آلمان نیز وخیم بود و فساد دربار و دولت نیز در از هم پاشیدگی امور تأثیر دو چندان گذاشته بود. سرانجام در روز 15 مارس، تزار نیکلای دوم که دیگرعملاً هیچ قدرت و محبوبیتی در بین مردم و احزاب سیاسی نداشت از سلطنت استعفا داد و به این صورت دفتر 300 ساله ی خاندان رومانوف در روسیه بسته شد.

در پی استعفای او دولت موقتی به سرپرستی «شاهزاده لوف» تشکیل گردید و حکومتی با شرکت احزاب بورژوایی (سرمایه داری) تأسیس شد. این جمهوری موقت بورژوایی فرزند انقلاب فوریه 1917 بود. اما این جمهوری بر خلاف دیگر جمهوری های بورژوایی قادر نشد قدرت را در دست طبقه ی سرمایه دار متمرکز کند چرا که در برابر خود غولی داشت که در قدرت با او شریک بود: «غولِ شوراها».

انقلاب فِوریه درعین حال که بورژوازی صنعتی را به قدرت رسانید، عامل به قدرت رسیدن شورای کارگران  و سربازان نیز بود. طبقه ی کارگر روسیه با پشت سر نهادن 35 سال مبارزه تجارب فراوانی کسب کرده و از همه مهمتر به قدرت خود آگاه شده بود و این مهمترین مسئله ای بود که این طبقه را در برابر حکومت موقت قرار می داد.

در آوریل 1917 رهبران «حزب سوسیال دموکرات روسیه بلژیک» تصمیم گرفتند به روسیه باز گردند. چرا که انقلاب پیروز و رژیم تزاری سرنگون شده بود و از طرفی شاخه های مختلف حزب بلژیک در سراسر روسیه علناً شروع به فعالیت کرده بود. در سال 1902م. در حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه انشعابی اتفاق افتاده بود و اکثریت اعضای کنگره ی حزب به نفع تزها و نظریات  و.ا. لنین رأی داده بودند. لنین معتقد به سازماندهی و مشخص شدن چهارچوب قانونی تشکیلاتی در درون حزب بود و مخالفینش معتقد بودند هر کس گرایش چپ و سوسیالیستی دارد باید عضو حزب محسوب شود و نپذیرفتن اساسنامه و مرامنامه ی حزب الزامی نیست. در مدت کوتاهی پس از انشعاب دو گروه بلشویک (اکثریت) و منشویک (اقلیت) نام گرفتند. سالهای پس از انشعاب هر دو گروه را کاملاً از هم جدا کرد. بلشویک ها علیه قرار داد 1907 روسیه انگلستان علیه منافع ایران موضع گرفتند، در انقلاب مشروطیت  1908 ایران شرکت کردند، علیه بروز جنگ جهانی اول مخالفت کردند و خواستار پایان جنگ شدند و منشویک ها دقیقاً برعکس در مورد قرار داد 1907 سکوت کردند و شرکت فعالی علیه جنگ اول جهانی نداشتند.

بلشویک ها خواستار «قدرت گیری شوراها» ، پایان جنگ، تقسیم زمین ها بین کشاورزان و کنترل کارگری بر تولید بودند. و بر همین اساس با شعار « نان، صلح، زمین » به میدان آمدند. لنین و 21 نفر دیگر در یک قطار از سوئیس به سوی روسیه حرکت کردند. مأمورین دولت آلمان سعی کردند با لنین دیدار و با او به توافق برسند. آرشیو وزارت امور خارجه امپراتوری آلمان نشان می دهد در مورد گروه رهبری بلشویک ها مذاکرات فراوانی با «روبرت گریم» و «فرانس پلاتن» از رهبران سوسیال دموکرات آلمان در جریان بود. چرا که «فرماندهی کل ارتش آلمان» می ترسید که مهاجرین روسی از قطار فرار کرده  و در این کشور به تبلیغات ضد جنگ مشغول شوند. سرانجام قرار شد مهاجرین با یک قطار پلمپ شده و به شرط اینکه در حین توقف در آلمان از قطار پیاده نشوند و با مردم تماس نگیرند از خاک آلمان عبور کند. در حین سفر «دکتر هلفاند» جاسوس آلمانی چندین بار سعی کرد با لنین تماس بگیرد اما لنین نپذیرفت. برای اینکه هلفاند و آلمان ها گزارش کذبی منتشر نکنند با حضور پلاتس سندی تنظیم و امضا شد که هیچ ملاقاتی بین لنین و هلفاند یا هیچ کدام از مسئولین آلمانی اتفاق نیفتاده. این سند هم اکنون در آرشیو تاریخی حزب سوسیال دموکرات سوئد وجود دارد. روز 17 آوریل لنین در ایستگاه فنلاند پیاده شد و مورد استقبال وسیع مردم، کارگران و ملوانان قرار گرفت. این درست زمانی بود که شوراها شروع به فعالیت کردند: 1- از این پس کارگران فقط  8 ساعت در روز کار می کنند. 2- مسئله نان با یک برنامه ی مشخص حل شد. 3- هیچ کارخانه ای تعطیل نمی شود و با کمک کمیته های کارگری به کار ادامه می دهد. 4- سازماندهی گروه های مسلح برای حفظ امنیت محلات و جلوگیری از غارت. 5- از همه مهمتر کنترل کارگری بر تولید.

اما همه ی شوراها در دست جریان رادیکال کارگری نبود. اکثریت کمیته ی اجرایی شوراها در دست دو حزب منشویک و سوسیالیست انقلابی (S.R) بود که حاضر بودند با بورژوازی بر سرمیز مذاکره بنشینند.

در 4 ماه مه لئون تروتسکی از رهبران جنبش کارگری و رهبران شوراهای انقلاب 1905 به روسیه وارد شد و فعالیت خود و سازماندهی گاردهای سرخ را شروع کرد. کارگران و سربازان خواستار انتخاب مجدد در شوراها شدند و در انتخابات ماه مه بلشویک ها بزرگترین جناح در شوراهای شهر مسکو شدند. در همین زمان بلشویک ها خواستار حق رأی برای جوانان 18 و 19 ساله شدند :   «چون دولت جوانان 18 و19 ساله را روانه ی سنگرها می کند، دیگر دلیلی برای محروم کردن آن ها از حقوق سیاسی شان وجود ندارد».

در روز 18 ژوئن تظاهرات عظیمی در پطروگراد صورت گرفت که نیم میلیون نفر در آن شرکت کردند. تظاهر کنندگان در حالی که پرچم های سرخ به دست داشتند به سوی مزار شهدای انقلاب حرکت کردند و در برابر گور شهدا پرچم های خود را به حالت نیمه افراشته در آوردند. آنها خواستار سپرده شدن تمام قدرت به حاکمیت شوراها و پایان جنگ بودند. نظیر این تظاهرات در شهرهای مسکو تور کالوگا ایوانووا و زنسنسک بر پا شد. اما دولت موقت ساکت ننشست. دولت سرمایه داران صنعتی پس از مدتی نقاب دموکراتیک را از چهره برداشت و در 21 ژوئن دستور حمله به تظاهر کنندگان را صادر کرد. دفاتر و چاپخانه های روزنامه ی «پراودا» (حقیقت) مورد هجوم قرار گرفت. ده ها نفر از فعالین کارگری و اعضای حزب بلشویک مورد حمله قرار گرفتند و فعالیت حزب بلشویک غیر قانونی و ممنوع اعلام گردید.

 

لنین مجبور به ترک روسیه شد و در منطقه ای به نام «رازالیف» در فنلاند مخفی گردید.

نوامبر (اکتبر روسی) ماه سرنوشت بود. با توجه به ازدیاد اعضا و هواداران حزب بلشویک و حمایت شدید طبقه ی کارگر از شعارهای رادیکال بلشویک ها، لنین احساس کرد زمان قیام فرا رسیده این در حالی بود که دولت موقت در حال تصویب قوانینی علیه کمیته های کارخانه ها، اعتصاب و فعالیت علیه جنگ بود. در درون کمیته ی مرکزی حزب بلشویک عده ای مخالف قیام بودند و با مقالاتی در روزنامه ی پراودا (که مخفی منتشر می شد) منتشر گردید مخالفت خود را با این مسئله ابراز می داشتند. استالین زینویف و کامنف رهبری این جریان را به عهده داشتند. لنین از رازلیف چندین مقاله و نامه با عنوان «نامه هایی از دور دست» برای هیئت تحریریه روزنامه ی پراودا و کمیته ی مرکزی نوشت و مصرانه از آنها خواست تا ضمن بررسی شرایط موجود به شکل گیری و سازماندهی نظام بپردازند. در این زمان یک ژنرال ضد انقلابی به نام «کورنیلوف» با کلیه ی نیروهای تحت فرمانش از جبهه های جنگ  به سوی پطروگراد حرکت کرد. «الکساندر کرنسکی» رئیس دولت موقت از این حمله به شدت وحشت کرد و برای مقابله با کورنیلوف شوراها و کارگران کارخانه ها را مسلح نمود . کودتای ضد انقلابی کورنیلوف به سرعت سرکوب شد.

لنین روز 20 اکتبر وارد شهر شد (مخفیانه)، روز بیست و یکم مقاله ی کوتاهی در مورد قیام نوشت و پس از آن به کمک تروتسکی سازماندهی قیام را آغاز کرد. روزهای نوامبر آغاز شد و  واحدهای بلشویک و کارگران مسلح پل ها، سربازخانه ها، تلفن خانه و تلگراف خانه را کم کم تسخیر کردند. مرکز انقلاب و صدور فرمان ها «اسمولنی» بود. مدرسه ای که زمانی دختران اشراف درآن تعلیم می دیدند.

انقلاب با شلیک توپ های ناو جنگی «آوروا» آغاز شد. گاردهای سرخ که از کارگران، سربازان و دانشجویان مسلح بلشویک تشکیل شده بود به سوی پل ها و مراکز دولتی حرکت کردند. به گاردهای سرخ در برابر کاخ زمستانی (مقر اصلی دولت) دستور حمله داده شد. کارگران مسلح که تا صبح بیدار بودند تمام خیابان ها را اشغال کردند. صبح گاهان دیگر دولت موقتی وجود نداشت و همه جا در دستان کارگران مسلح و انقلابی بود. در پلکان اصلی کاخ زمستانی که به اتاق های طبقه ی بالا منتهی می شد دو کارگر مسلح در حالی که خود را در پالتوهایشان پیچیده بودند و تفنگهایشان را بر روی دوش خود حمایل کرده بودند با هم گفت وگو می کردند. اولی پرسید: میخائیل این همه ثروت مال کیه؟ کارگر دوم پاسخ داد: از این به بعد مال ما.

از : نشریه دانشجویی آلترناتیو

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |