تبليغاتX
آرش کمانگیر
یادی از فروغ

هنوز در سفرم.

خيال مي كنم

درآب هاي جهان قايقي است

و من ـ مسافر قايق ـ هزارها سال است

سرود زندة دريانوردهاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم.

مرا سفر به كجا مي برد؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آرش |